X
تبلیغات
کلاغ هفتم

کلاغ هفتم

وبلاگ واحد ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان مرکزی

كبرياي عزيز

  يك روز آمده اند و يك روز ...


 با چادر هاي پر گل ، سجاده هاي ترمه ...


با قصه هايي از هفت شهر و  ....


 يك  روز آمده اند بي توقع  بي هيچ انتظاري و يك روز مي روند


  تا آرامش بگيرند در  در گاه بي پايان الهي


 كبرياي عزيز!


  مادر بزرگ مهربانت رفت  و  شما را با خا طرات زيبا و بي پايانش


تنها گذاشت !


  براي روح بلند ايشان آرامش و براي شما صبر آرزو داريم !



 ما را در اين اندوه  و غم بزرگ  سهيم  بدان ! 


                                                               واحد ادبي

[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 12:14 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
من نيستم ولي

      سلام همكاران خوب من !


  من ( مريم كوچكي ) به مدت يك هفته شايد هم بيشتر نيستم. به


  يك همايش ادبي در خصوص مولانا دعوت شده ا م.  من نيستم


ولي ايميل و وبلاگم و مهمتر از همه خانم ظهيري همكار خوب ادبي


هستن. تا آمدن من ، مثل هميشه پيروز و شاد و  خوب  باشيد.



[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 10:51 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
نمونه كشوري
 

              يك خبر كه البته خيلي هم داغ نيست !!

 

من (مريم كوچكي ) و خانم زهرا غلامي ، به ترتيب  به

 

 عنوان كارشناس و مربي ادبي نمونه كشوري در سال

 

 ۹۲ انتخاب شديم .

 

 

[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 11:0 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
عوض مي كني
      

 زمستان

 

                  تابستان

 

                                پاييز

 

                                    گاهي بهار

 

             چرا

 

                       هي اسمت را

 

                               عوض مي كني

 

 

 

                                  روزگار

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 12:51 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
رضوان عزیزومهربان
 

  سرم را نه ظلم می تواند خم کند،

 

نه مرگ،نه ترس،نه........ سرم فقط برای

 

 بوسیدن دست های تو خم می شود مادر!



به یاد رضوان عزیزومهربان که این روزها نبودش

 

 را بیشتر احساس می کنیم.....

 

از طرف فاطمه ظهيري

 

 

[ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 11:43 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
فاطمه عینی

        سلام ای جان جانانم معلم


        سلام آرامش روحم معلم

 


         تو شمعی و منم پروانه تو


         ادیب علمی و هم رهروی تو

 


        تو عشقی و منم مشتاق مهرت


       تو هم دادی به من رسم محبت

 


        اگر حرفی زنی از حکمت توست


       و گر کاری کنی از همت توست

 


       همی سعی و تلاش بی محبا


        رساند جملگی به آن رب والا

 


       همه گلهای دنیا ناچیز در پیشگاهت


     سپاسم بوسه ای  بر دست و پایت

 



                               شاعر :فاطمه عینی  کلاس پنجم

 

                            از  مركز شازند مربي سركار خانم  اكبري

 

 

[ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 11:40 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
مادرم

به بهشت نمی روم

 

    اگر مادرم آنجا نباشد

[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 11:23 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
رضوان
     مادرها هر وقت

 

                    بميرند زود است!

 

  ياد رضوان حجت اللهي به خير و نيكي

 

و روح بلند و مهربانش شاد شاد باد در بهشت!

 

                 

[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 11:18 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
به نظر من بهترين شعر را در مورد مادر استاد شهريار سروده است .

شعري كه هر بار مي خوانم تمام بدنم مي لرزد



آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه باشكهاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
مادر بخاك رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او بجهان بلند برد
آنجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاك
خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم
[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 11:13 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
گام دوم !
 

   گام  دوم !

 

 ويژگي كلاس ادبي

 

۱ - امنيت و آرامش بر كلاس ادبي حاكم باشد (من در اينجا از تمامي اعضاء خواهش

 

 مي كنم به عقايد مربيان حتما احترام بگذارند و پاي خانم كوچكي را به ميان نكشند )

 

۲ ـ آزادي .( در اين كلاص ب بچح نبايد هتا قلط املاي ي را گوش ظد نماييد ب 

 

 آذادي او اهطرام بگظاريد: ديدي الان مطوجه منزورم شديد صخت نگيريد !)

 

۳-مشاركت : بابا جان يكي به اين بچه نگاه كند دو ساعت است كه انگشتش را

 

 به نشانه اجازه بالا گرفته ديگر خوني در آن انگشت موجود نيست از جريان افتاد خون ....

 

در ضمن از مربيان ديگر خواهش مي كنم در اداره اين كلاس مشاركت ننمايند حتي از پشت

 

 پيش خوان و حتي شما دوست عزيز!

 

۴- صميميت : يا الله رازها را بريزيد روي دايره !اول بزرگترين رازها را

 

۵- تحرك و شادي : اي بابا كلاس ادبي سرشار از شادي است و اين چه در

 

 خواستي است ؟

 

۶-نظم : مهم اين است كه كلاس در يكي از روزهاي هفته تشكيل مي شود ، گاهي

 

صبح ، گاهي ظهر ، گاهي چهار شنبه ، گاهي شنبه  و ...

 

۷ جذابيت : اميد واريم در مكانهايي كه كلاس ادبي برگزار مي شود كشش و جذابيت

 

 زمين هزار برابر شود تا كسي حتي توان كوچكترين حركتي نداشته باشد . اين

 

يعني نهايت جذابيت.

 

 

[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 10:6 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
تشكيل كلاس ادبي

   همكاران تمامي مراكز :

 

     با سلام ! واحد ادبي قصد دارد تا آموزه هاي  كتاب كار

 

 نوشتن خلاق را در وبلاگ بنويسد تا مربيان فرهنگي كه

 

 مايل به  تشكيل كلاس ادبي حضوري هستند  دسترسي

 

 آسان تري به اين منبع داشته باشند .

 

در اين پي نوشت ، مشخصات يك كلاس ادبي درج مي شود:

 

1- بچه هايي در اين كلاس بايد حضور داشته لاشند  كه علاقه

 

 مند به اين فعاليت هستند ( شما از روي رنگ پوست و مو ...

 

مي توانيد اين توانمندي را تشخيص دهيد)

 

 

2-      با  انتخاب  مربيان حاضر در مركز و از روي ناچاري به

 

اين كلاس نيامده باشند  (چون كم كم باعث نفرت ادبي مي شويد

 

 كه پيشا پيش از شما ممنون هستيم ) .

 

3-       تعداد بچه هاي اين كلاس بيشتر از 15 نفر نباشد

 

( قابل توجه كساني كه با 60 يا 70 نفر از بچه هاي مدارس

 

كلاس  ادبي تشكيل مي دهند . با اين حساب  چيزي حدود 

 

50 يا 60 نفر مازاد دار يد  كه سخت نگيريد اين نيز بگذرد )

 

4-       فضاي كلاس در سكوت و آرامش مناسبي باشد

 

 (  چه اشكالي دراد اگر بچه سر كلاس ادبي يك ذره بحث

 

علمي گوش كند و نحوه نقاشي آبرنگ ياد بگيرد و در يك

 

بحث كوچولوي مربيا  مركز شركت كند و...)

 

5-      تشكيل منظم اين كلاس در هر هفته  و يك جلسه باشد.

 

 (  ان شاء الله طوري تشكيل شود كه اعضاء با بچه و

 

نتيجه و نديده و ... در كلاس حاضر نشوند.)

 

6-      ملزو مات كلاس  حتما  از قبل تهيه  و تدارك

 

ديده شود (  ما هم گناه داريم به جان شما !)

 

 

پايان  جلسه اول

 

[ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 10:51 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
كلاس داستان نويسي
         سلام همكاران عزيز!

 

 

         استقبال و تقاضاي مربيان جهت تشكيل كلاس داستان

 

 

     نويسي باعث خوشحالي ما شد. متاسفانه ميزان امكانات

 

 

    و توانايي ما در همين حد و ميزان هست. كاش دست ما

 

 

   باز بود و پاسخ اين اشتياق و تقاضاي شما را مي داديم !

 

 

 

 

[ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 13:18 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
كلاس هاي داستان نويسي
 

 همكاران ادبي ، فرهنگي و هنري!

 

به اطلاع مي رساند واحد ادبي روزهاي دوشنبه از ساعت ۱۲

 

الي ۱۴ كلاس هاي داستان نويسي خود را در دفتر استان

 

تشكيل مي دهد.

 

 از تمامي دوستاني كه مايل هستند دعوت مي شود در اين

 

جلسات شركت نمايند.

 

نكته:حضور در اين جلسات بار مادي ، اضافه كاري و اجبار

 

به شركت ندارد ولي دستاورد مورد نظر ما پيشرفت مربيان

 

 در زمينه داستان نويسي است .

                                                       واحد ادبي

 

[ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ] [ 11:30 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
فراخوان مسابقات
همكاران ادبي مراكز

 

 

 با سلام!

 

همانگونه كه ملاحظه مي نماييد ، فراخوان مسابقات  مختلف

 

به مراكز ارسال مي گردد. از همكاران ادبي انتظار شركت در اين

 

مسابقه ها نمي رود. (همانگونه كه در جلسه نشست پايان

 

 سال نيز گفته شد. )

 

 

    از همكاران ادبي   مهمترين انتظار كه پي گيري كارشناسي

 

 را نيز  در بر دارد،  تشكيل كلاس هاي ادبي حضوري و كارگاههاي

 

شعر و داستان هدفمند و با برنامه است. ارسال گزارش مرتب اين

 

 كلاس ها به شيوه ذكر شده در جلسه پايان سال و ارائه آمار تعداد

 

كلاس ها و ....  از اهم وظايف  است .

 

از مربيان گزارش كلاس هاي مدرسه به هيچ وجهه پذيرفته

 

نيست و مربي توبيخ مي گردد.

 

نقد كلاس هاي ادبي حضوري و كار گاههاي زمستان ۹۱ به زودي

 

براي مربيان ارسال مي گردد. 

                                                           با سپاس

                                                                     مريم كوچكي

                                                             كارشناس واحد ادبي حضوري

[ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ] [ 11:12 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
تو عصر جارو برقي
 ضامن مورچه ها باش تو عصر   جارو برقي!

 

 

  ما   مورچه ها نداريم  با بچه   آهو    فرقي!

 

 

                       شاعر : غلامرضا بكتاش

[ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 13:52 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
دل مترسک
شکسته است
دل مترسک
از این همه
داس بی رحم
فاطمه داودآبادی .16ساله از داودآباد
[ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ] [ 13:47 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
حرف هايي از جنس پرچم

                                    حرف هايي از جنس پرچم

 

      واي واي خدا !تو چقدر مهرباني!اين مردمي كه پايين من ايستادن !

 

  ...خدايا اينقدر دوست داشتم اين فرشته هاي نازنين كه جان خودشان

 

   را براي بالا آوردن من از دست داده اند بودند و من را اينجا مي ديدند.

 

   من خيلي دوست دارم رنگ قرمزم را  بدهم به شهداي ايران ، رنگ

 

  سبزم را ببخشم به مردمي كه عاشق سر سبزي و خرمي هستند

 

  و رنگ سفيدم را بدهم به بچه هايي كه دوست دارند آينده ي سفيد

 

  و درخشاني داشته باشند. خدايا يكي از آرزو هاي من اين است كه

 

  هميشه اين بالا بمانم  و اين اسم زيبا كه روي قلب من نوشته شده

 

  همين بالا جاودانه باشد.   

 

                                                 هستي صيفي 12 ساله مركز مهاجران

 

[ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ] [ 12:27 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
كوتاه نمي آيم
كوتاه مي گويم

 

 دوستت درام !

 

اما !

 

از  دوست  داشتنت  كوتاه  نمي آيم !

 

[ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ] [ 9:11 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
گنجشک باشی

تو باید   بوی   نیلوفر      بگیری                  مبادا  رنگ  خاکستر   بگیری

 

تو باید آن قدر گنجشک باشی                  که با هر قطره باران پر بگیری

 

     با سلام و بهترین آرزوهای بهاری

 

     همکاران خوب و عزیز مراکز خاوه،لنجرود،خنجین،رباط مراد،زاویه،هندودر،

 

خنداب،تفرش1و2،نراق،جاورسیان،کمیجان، بازنه،محلات1و2،فرمهین،کردیجان و

 

کتاب خانه سیار روستایی اراك !

                                                                                            

  از تلاش و همکاری صمیمانه تان با بخش مکاتبه ای ممنون و سپاسگزاریم.

 

امیدواریم در سال 92 نیز همراه خوب ما باشید.

 

                                                                              با سپاس

                                                              واحد ادبي - بخش پاسخ گويي

[ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ] [ 12:56 ] [ مریم کوچکی ] [ ]
حرف كمي نيست
     بهار حرف كمي نيست !

        از درخت بپرس!

  سال نو هززززززززززززززززززززززززززززززززززززز اااااااااااااااااااااااااااااااااااا

                      ررررررررررررررررررررررررررررررر تا مبارك !

[ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ] [ 9:56 ] [ مریم کوچکی ] [ ]